×خدایا عاشقان را با غم عشق اشنا کن × من007 و حلیمه جان این وبلاگ را در تا ریخ ۱۳۹۳/۱/۱۱درست کردیم برائ شما دوستان گل دوستان عاشق وغصه دار امیدوارم راضئ باشید و با نظر دادن وبلاگ ما رو به پشتیبانئ کنید......
-->-->--> کد ØxadرÙx81Ùx87 اÛx8c Ùx82Ùx81Ùx84 کردÙx86 کاÙx85Ùx84 راست Ú©Ùx84Ûx8cÚ©
کد Øxadرکت Ùx85تÙx86 دÙx86باÙx84 Ùx85Ùx88س -->-->-->
هر چه خواستم دلم را آرام کنم ، آرام نشد دلم و بیشتر بهانه تو را گرفت، هر چه خواستم بگویم بی خیال، بی خیالت نشدم و به خیالت تا جایی که فکرش هم نمی کنی رفتم... می خواستم با تنهایی کنار بیایم، دلم با تنهایی کنار نیامد، می خواستم دلم را راضی کنم، یاد تو باز هم به سراغم آمد، می خواستم از این دنیا دل بکنم، دلم با من راه نیامد... بگذار اعتراف کنم که دلم در چه حالیست، بدجور از نبودنت شاکی است، هر جا هستی برگرد که اصلا حالم خوب نیست...

برچسب: نویسنده: Bibi Halime تاريخ: شنبه 16 فروردين 1393 ساعت: 3:32
باور نمی کنم اینک بی تو ام. کاش می شد دوباره بیایی و یک لحظه دستهایم را بگیری کاش می شد دوباره بیایی و لحظه ای مرا ببینی تا دوباره به چشمهایت خیره شوم، تا بر همه غم و غصه های بی تو بودن چیره شوم... کاش می شد دوباره بیایی و لحظه ای نگاهت کنم، با چشمهایم نازت کنم. در حسرت چشم هایت هستم، چشم هایی که همیشه با دیدنش دنیایم عاشقانه می شد. بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم هوایت را کرده. در حسرت گرمی دستهایت، تا کی باید خیره شوم به عکس هایت، هنوز هم عاشقم، عاشق آن بهانه هایت... کاش بودی و به بهانه هایت نیز راضی بودم، کاش بودی و من دیگر از سردی نگاهت شاکی نبودم. هر چه خواستم از تو بگذرم از همه چیز گذشتم جز تو، هر چه خواستم فراموشت کنم همه را فراموش کردم جز تو، هر چه خواستم به خودم بگویم هیچ گاه ندیدم تو را، چشم هایم را بستم و باز هم دیدم تو را.........

برچسب: نویسنده: Bibi Halime تاريخ: شنبه 16 فروردين 1393 ساعت: 3:31

باز یا بسته ...
چه فرق می کند؟
پنجره ... زخم ِ همیشگی ِ دیوار است...
برچسب: نویسنده: Bibi Halime تاريخ: شنبه 16 فروردين 1393 ساعت: 3:29
اگه کثیفیه یه ادم به عکساشو ولنزگذاشتن و باچندنفر درارتباط بودنشه بزار کثیف باشه؛
این کثیفی خیلی شرف داره به کثیفیای دیگه...
بازحداقل همچین آدمی فقط خودشو میبره تو کثافت ،با بقیه آدما وقلباشون کاری نداره!
خودشه وخودش...
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من وتو درکوچه های بی کسی قدم میزدیم ومن صدای قلب تورا میشنیدم
صدایم میکردی که درچشمانت نگاه کنم، اما من نمیتوانستم
چون برق عشق دروغ آلودت را درچشمانت میدیدم ...
توبه من میگفتی تنهایم مگذار،
تنهایت گذاشتم !
آری تنهایت گذاشتم اما توتنها نیستی،
هستند کسانی کنارت باشتد تا صبح...
من دیگر ازآن کوچه ها نمیگذرم
صدای قلبت هنوزدرآن کوچه هاست...
توهنوزهم ازآنجا میگذری... ولی بدون من................
برچسب: نویسنده: Bibi Halime تاريخ: شنبه 16 فروردين 1393 ساعت: 3:17
کنارهرقطره ی اشکم هزارخاطره دفنه
این قد خاطره داری که گویی قد یک قرنه
گلو میسوزه ازعشقت،عشقی که مث زهره
ولی بی عشق تو هردم،خنده با لب های من قهره.....
*************
دفتر خاطراتمو بازکردم که یادی ازاتفاقای گذشته کنم تنها چیزی که دیدم ؛
اولش عشق بود
وسطش عادت،
آخرش نفرت....
***********************
بعضی ها میگویند عاشق باش ..وفادارباش.. صادق باش
ولی چگونه میشود در دنیایی که پرازعاشق های هرزه است عاشقی کرد
یعنی ماهم هرزگی کنیم وعاشق باشیم؟
دلم برای کوروش میسوزد ...
دلش خوش بود سرزمینی دارد بامردمانی به پاکی آب وبه گرمی خورشید
حال کجاست که ببیند سرزمینش غرق درلجن شده ...
زنان باکره ی سرزمین کوروش شده اند عروسک شب های مردان به اصطلاح خوش غیرت
مردانی که برای مادران وخواهرشان می شوند کوه غیرت والگوی درستی ولی وقتی به
عروسک هایشان میرسند میشوند روشن فکرترین مردمان جهان...
شاید دیگرلیاقت یدک کشیدن نام مرد را ندارند...
کوروش چ حالی دارد...
برچسب: نویسنده: Bibi Halime تاريخ: شنبه 16 فروردين 1393 ساعت: 3:16
ﻭﻗﺘﻲ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﻗـــــﻬﺮﻱ ..
ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﮐﻪ ﻣﻴﺎﺩ ﻫﻤﻪ ﺗﻦ ﻭ ﺑﺪﻧﺖ ﻣﻴﻠﺮﺯﻩ!
ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ..
ﺍﺯ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ .
ﭼﻮﻥ ﻓﮑﺮ ﻣﻴﮑﻨﻲ ﺍﻭﻭﻧﻪ ..
ﺑﻌﺪ ﮐﻪ ﻣﻴﺒﻴﻨﻲ ﺍﻭﻥ ﻧﻴﺴﺖ ..
ﺧﻴﻠﻲ ﺩﺍﻏﻮﻥ ﻣﻴﺸﻲ !!
ﻭﻟﻲ ﻏﺮﻭﺭ ﻟﻌﻨﺘﻲ ﻭ ﺣﺮﻓﺎﻳﻲ ﮐﻪ ﺍﺯﺵ ﺷﻨﻴﺪﻱ ﺭﻭﺯ
ﺁﺧﺮ ..
ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﻤﻴﺪﻩ ﺑﻬﺶ ﺯﻧﮓ ﺑﺰﻧﯽ ..
ﻣﻨﺘــــــــﻈﺮﻱ ﺍﻭﻥ ﺍﻭﻝ ﺑﻴﺎﺩ ﺳﻤﺘﺖ !!
ﺍﻭﻧﻢ ﻧﻤﻴﺎﺩ .. ﺗﻮﺍﻡ ﻧﻤﻴﺮﻱ ...
ﮔــــــﺎﻫﯽ ......
ﻳﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ تو ﺍﻭﺟـــﺶ ...
ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺭﺍﺣﺘﻲ ﺗـــــــﻤﻮﻡ ﻣﻴﺸﻪ ..
////////////////////////////////////////
ميرم من،ازاينجا ميرم
من نميخوام عاشق بميرم
حيف كه وقتى برميگرده خيلى پيرم
هرچه گفتم عاشقم باورنكردش
با يه بوسه حالمو بهتر نكردش
كاش كه عاشق شه يه روزى تابدونه
بامنه عاشق چه كارا كه نكرده
/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
نه در آغوشم
نه درنفسهایم
نه در دلم
که درگلوی منی
بغض کرده ای
ومرا
هرلحظه
نزدیک تر میکنی
به انفجار درونم.
برچسب: نویسنده: Bibi Halime تاريخ: شنبه 16 فروردين 1393 ساعت: 3:08
برای تویی که قلبم را شکستی می نویسم :
تویی که خاطراتت تنها امید زیستن برای من است
« همچنان دوستت دارم »
می دانم که تو هیچگاه این جمله را درک نخواهی کرد
اما نمی دانم چرا؟
شاید تو هنوز وسعت عشق مرا در نیافته ای
شاید تو هنوز نمیدانی که من چگونه دوستت دارم
یادم می آید که می گفتی ساده باش
حال ساده می گویم : دوستت دارم
برچسب: نویسنده: Bibi Halime تاريخ: شنبه 16 فروردين 1393 ساعت: 3:01

فکر کردن به تو ، کار شب و روز من شده ، بس که حالم گرفته است ، چشمانم غرق در اشکهایم شده ….
دیگر گذشت ، تو کار خودت را کردی ، دلم را شکستی و رفتی ….
همه چیز گذشت و تمام شد ، این رویاهای من با تو بود که تباه شد…
انگار دیگر روزی نمانده برای زندگی ، انگار دیگر دنیای من بن بست شده ، راهی ندارم برای فرار از غمهایم…
این هم جرم من بود از اینکه برایت مثل دیگران نبودم، کسی بودم که عاشقانه تو را دوست داشت ،دلی داشتم که واقعا هوای تو را داشت ….
دیگرگذشت ، حالا تو نیستی و من جا مانده ام ، تو رفته ای و من بدون تو تنها مانده ام ، تو نیستی و من اینجا سردرگم و بی قرار مانده ام….
فکر دل دادن و دلبستن را از سرم بیرون میکنم ، هر چه عشق و دوست داشتن است را از دلم دور میکنم،اگر از تنهایی بمیرم هم دلم را با هیچکس آشنا نمیکنم….
دیگر بس است ، تا کی باید دلم را بدهم و شکسته پس بگیرم، تا کی باید برای این و آن بمیرم؟
در حسرت یک لحظه آرامشم ، دلم میخواهد برای یک بار هم که شده شبی را بی فکر و خیال بخوابم…
تو هم مثل همه ، هیچ فرقی نداشتی ، هیچ خاطره ی خوبی برایم جا نگذاشتی ،حالا که رفتی ، تنها غم رفتنت را در قلبم گذاشتی….
گرچه از همان روز اول میخواستمت ، گرچه برایم دنیایی بودی و هنوز هم گهگاهی میخواهمت ، اما دیگر مهم نیست بودنت ، چه فرقی میکند بودن یا نبودنت؟
سوز عشق تو هنوز هم چهره ام را پریشان کرده ، دلم اینجا تک و تنها راهش را گم کرده ، این شعر را برای تو نوشتم بی پرده ، هنوز هم دلت نیامده و خیالت ، خیال مرا پریشان کرده …
برچسب: نویسنده: Bibi Halime تاريخ: شنبه 16 فروردين 1393 ساعت: 2:58
مــرد، زیــر بــاران سیگــار مــیکشــد؛
زن، پشــت پنجــره!
امــا، نــه بــاران، مهــم اســت،
نــه مــرد، نــه پنجــره، نــه زن!
مهــم،
تنهــایــی اســت کــه دود مــیشــود .
***********************
ایـــ ـــنـــ روزهــ ــآ...
בلَم فَقــَط تـــ ــو رآ مـے פֿـوآهــ ــَב
هـِـے فِلـــآنـــے بهـ פֿوבتــ نَگیــ ــر...
مـــ ــَرگـ رآ مـے گویــَم...
*********************************
برچسب: نویسنده: Bibi Halime تاريخ: شنبه 16 فروردين 1393 ساعت: 2:16

+لـَعنَت بـﮧ هَمـﮧ ے رآ ﮧ هـآیـے کـﮧ . . .
+عُـرضـﮧ نَـدآرَند . . .
+تـو رآ بـﮧ مـَטּ بِـرِسـآنَنـد !
برچسب: نویسنده: Bibi Halime تاريخ: شنبه 16 فروردين 1393 ساعت: 2:08
✘حـآلـآ کـﮧ رَفتـﮧ اے . . .✘
✘پَـرَنـد ﮧ اے آمـَد ﮧ اَسـت . . .✘
✘دَر حَـوآلـے هَمـیـטּ بـآغِ رو بـﮧ رو . . . ✘
✘هیـچ نِمـے خـوآنَـد . . .✘
✘فَـقَط مـے گـویـَد . . .✘
✘کـو ؟ . . . کـو؟ !✘
![]()
برچسب: نویسنده: Bibi Halime تاريخ: شنبه 16 فروردين 1393 ساعت: 2:03
✘گاهی دلم دوکلمه حرف مهربانانه میخواهد...✘
✘نه به شکل " دوستت دارم" ✘
✘و یا نه به شکل " بی تو میمیرم " ... ✘
✘ساده شاید ، مثل :✘
✘یکے بـــــــود (!)
✘ولے یکــے نبــود
✘بپرســـــــَــد
✘چگونہ بہ دوش کشید
✘بارِ این همه نبـــودِ آن یکے را
✘وقتے کہ هر چــه بـــود
✘بـــــراے او بـــود
✘ولـــــے او نبـــود...
+++++++++++++++++++++++++++++++++
برچسب: نویسنده: Bibi Halime تاريخ: شنبه 16 فروردين 1393 ساعت: 1:57
ﺣــــﻮﺍﺳﺖ ﺑـﮧ ﺩﻟﺘــ ﺑﺎﺷﺪ . . .ﺁﻥ ﺭﺍ ﻫـ ــﺮﺟﺎﯾـﮯ ﻧﮕــﺬﺍﺭ!
ﺍﯾــﻦ ﺭﻭﺯﻫــﺎ ﺩﻝ ﺭﺍ ﻣﯿــﺪﺯﺩﻧﺪ . . .
ﺑــﻌﺪ ڪﮧ ﺑﮧ ﺩﺭﺩﺷـــﺎﻥ ﻧـﺨــﻮﺭﺩ
ﺟـﺎﯼ ﺻـــﻨﺪﻭﻕ ﭘـﺴﺘـــ
ﺁﻧــ ــﺮﺍ ﺩﺭ ﺳﻄﻞ ﺁﺷـــﻐﺎﻝ ﻣﮯ ﺍَﻧﺪﺍﺯﻧﺪ !
ﻭ ﺗــﻮ ﺧﻮﺑــ ﻣـﯿﺪﺍﻧﮯ
ﺩﻟﮯ ﮐﻪ ﺍَﻟﻤﺜﻨﮯ ﺷﺪ! ﺩﯾــﮕﺮ ﺩِﻟــــ ﻧﻤـﯿﺸﻮﺩ...

برچسب: نویسنده: Bibi Halime تاريخ: شنبه 16 فروردين 1393 ساعت: 1:19
خــدایا ؟
کــمــی بــیـا جــلــوتــــر . .
مــی خــواهـــم در گوشــت چــیــزی بــگــویم . . . !
ایـن یـک اعــتـراف اســت . . .
مــن ..
بــی او ..
دوام نــمی آورم...!
خودت یه کاری بکن...
برچسب: نویسنده: Bibi Halime تاريخ: شنبه 16 فروردين 1393 ساعت: 1:01
هـَرزگـے ... سیگـآر בَسـت مـَـن نیـسـت ...
هـَرزگـے ... آرآیـِش غـَلیـظ مـَـن نیـسـت ...برچسب: نویسنده: Bibi Halime تاريخ: شنبه 16 فروردين 1393 ساعت: 1:06
نمی دانم چه دردیستــــــ دوستـــــ♥ـــــــ داشتن …
همین که پای کســـی به دنیایتــــــ باز می شود
پایتــــــــــ از این دنیــــــا بریده می شود .....
برچسب: نویسنده: Bibi Halime تاريخ: شنبه 16 فروردين 1393 ساعت: 1:08
کــــــاش می شــــــد
" فقــــط " ، تــــ♥ــو را داشتــــــه باشــــــ
خــــــدا هـــــی بپرســــــد : خــــــوب ، دیگــــــر چــــــه ؟؟!
و مــــــن بگویــــــم : هیــــــچ ، هـــ♥ــمین کافیســــــت![]()
برچسب: نویسنده: Bibi Halime تاريخ: شنبه 16 فروردين 1393 ساعت: 1:10
اگه ظاهران میخندم
از درون داغونم
اگه روزگار من با گریه هم رنگ شده
اینا درد نیست
فقط
دلم برات تنگ شده
اگه جای خالیتو با عکسامون پر میکنم
اگه هر لحظه کنارم تو رو تصور میکنم
اگه بین دلو عقلم خیلی وقته جنگ شده
اینا درد نیست
فقط
دلم برات تنگ شده
اگه بی نشون ترینم توی شهر آدما
اگه از یاد تو رفته هرچی بوده بین ما
اگه تنهای و غصه منو بی تو پیر کرد
اگه عشق موندگارت منو بی تقدیر کرد
من تحمل میکنم گله از هیچ کس نیست
حقمه این همه دردو هنوزم بس نیست
ای خدا بگذر از اون که دلش از سنگ شده بود
بعد مرگ من
فقط بهش بگو دلم براش تنگ شده بود
برچسب: نویسنده: Bibi Halime تاريخ: شنبه 16 فروردين 1393 ساعت: 0:33
منو با یاد چشای تو
عمریه با این خیال تو
که زندمو که زندمو برای تو میمیرمو
دلمو دادم به دست تو ، از همون روز که دل بستمو
عاشق شدم عاشق شدم
دیوونه ی نگاه تو
دوباره عاشقم شو و برگرد
بذار یه ذره کم بشه دردم
من اینو میدونم بی تو نمیتونم ، فقط توئی آرامش خونم
این آخرین باره بگو آره
واسه قلبی که به عشقت گرفتاره
خوب عاشقم کردی بعدش رفتی
دلم میخواد که اینبارم تو برگردی
برچسب: نویسنده: Bibi Halime تاريخ: شنبه 16 فروردين 1393 ساعت: 0:27
آهایـــــــــــــــــــی تو ای رفیق نمیه راه من بدون تو سیاه روزگار من
همه دارو ندارمو دادمو گول چشمای نجیبتو خوردم
دل ساده بی کسو کارمو به دستای سرد تو سپردم
به پات سوختمو ساختمو حق من این نبود
تو بگو بعد این همه سال خوبی جواب من این نبود؟؟؟؟
برچسب: نویسنده: Bibi Halime تاريخ: شنبه 16 فروردين 1393 ساعت: 0:24
برچسب: نویسنده: Bibi Halime تاريخ: شنبه 16 فروردين 1393 ساعت: 0:18
فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم…
خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر تو رو همه چی خط سیاه بکشم…
علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…
گفتم:تو چی؟ گفت:من؟
گفتم:آره… اگه مشکل از من باشه… تو چی کار می کنی؟
برگشت…زل زد به چشام…گفت: تو به عشق من شک داری؟…
فرصت جواب ندادو گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم…
با لبخندی که رو صورتم نمایان شد
خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره…
گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه…
گفت:موافقم…فردا می ریم…
پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات شهر، خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد، تصمیم گرفت از خانه ای تقاضای غذا کند. با این حال وقتی دختر جوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت: هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم. پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلب از شما تشکر می کنم. پسرک که هاروارد کلی نام داشت، پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد، بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکوکار نیز بیشتر شد. تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد. سالها بعد... زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکتر هاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد. وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید، برق عجیبی در چشمانش نمایان شد. او بلافاصله بیمار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد، برای نجات زندگی وی بکار گیرد. مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید. روز ترخیص بیمار فرا رسید. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود. او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند. نگاهی به صورتحساب انداخت. جمله ای به چشمش خورد: همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است. امضا دکتر هاروارد کلی زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد. پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد. اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگوید: خدایا شکر... خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد. آرزوتوازخدابخواه،بعدآیه زیروبخون:بسم الله الرحمن والرحیم لاحول ولاقوه الابالله العلی العظیم،این پیاموبه 9نفربفرست آرزوت برآورده میشه،باور نمیکردم واقعاقبول شداگه پاک کنی ونفرستی خداآرزوتوقبول نمیکنه ساعتتونگاه کن ببین 9دقیقه بعد1اتفاق خوشحالت میکنه
همکلاسی
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم ......
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :”متشکرم “و از من خداحافظی کرد

![]()
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. . . .
برچسب: نویسنده: Bibi Halime تاريخ: دوشنبه 11 فروردين 1393 ساعت: 5:50